نوشتن در ذهنم مدعای زمانی است که تا هنوز سه سال از بهار زندگییم تمام نشده بود، آنچه را که برادر بزرگم ، روی تخته چوبی ، بادوات «گلِ مغک» می نوشت، من آنرا باآن قلم «نی» ودوات ، سفید وخیال می کردم که من هم مانند برادرم می نویسم. روزگار مراهم دراین روال زندگی کشاند ومن هم آهسته آهسته از ا،ب ، ج… نوشتن را آغاز نمودم، بسیار نوشتم(چندین سال) تا خیال کردم،هرآنچه را که می خواهم ، می توانم بی نویسم. دراین ایام واقعا مشتاق نوشتن وخواندن بودم. تااینکه وارد مدرسه شدم؛ مدرسه برایم مکانی بود که نوشتن را ازمن گرفت ، همیشه استادان ودوستان ، تشویقم می کردند که، تمرین سخنرانی ، روایت ورضه و… حفظ نمایم. من هم این کار را بدرستی انجام می دادم.اما مجبور بودم هنگام ارایه آن ، حتی «و» آن هم نماند. اما زمانیکه وارد مکتب شدم، تمامی آنچه را که قبلا می آموختم ، حتی برای یکبار هم نیاموختم. واما؛ باورود درداشگاه بازهم انگیزه ی نوشتن به مراتب بشتر از مراحل قبلی تقویت شد. یادم می آید ،زمانیکه اولین بار مقاله ام درمورد «دین» برای نخستین بار درگاهنامه ی «گفتمان دانشجو» به چاپ رسید ، چقدر به خود می بالیدم. ازآن پس انگیزه ی بهتری نوشتن برایم پددید آمد. زان پس، درمواقع که احساس نوشتن می کردم ، می نوشتم، تااینکه نوشتن جزیی از زندگیم شد.
کانونی ترین موضوعات مورد بحث درطول چهار سال تحصیلم این بود که: هموار تلاش ورزم تا واقعیت ها وپدیده های جامعه را بازگو ودر جهت آن راه حل را نیز ارایه نماییم. زین بعد، ذهنم ، فکرم همواره درپی کشف ، باز گشایی وگویش واقعیت هاست، اما نمی دانم ، به چی پیمانه این امر مهم را انجام داده می توانم، ولی آنقدر می دانم که درپی آن هستم. واما؛ باآشنا شدن قریب دوسال به پدیده ی جدید انترنیت(وبلاگ نویسی) ،ذهنم در تکاپوی آن است که آنچه در ذهنم دارم وآنچه خط فکرییم را تشکیل می دهد ، بدون اینکه کسی سانسورش کند ویا هراسی ازنگارش آن داشته باشم، درآن بنویسم. پاسخ به پرسش اینکه، چرا می خواهم وبلاگ نویس شوم؟ درزندگیم شاید همین باشد.